بوی تند عود دارچینی از دیشب زیر بینیمه.
کولر خرابه...بافت موهام باز شده و پیچ خورده دور گردنم.
با یه حرکت عصبی و احمقانه از رو تخت میفتم پایین.
پامو که از در میذارم بیرون .. لاشه یه گربه مرده خبر از شروع یه روز خوب!! میده.
سر میدون فاطمی دعواست.
کلافه ام.
سر بالایی گاندی و میگیرم میرم بالا.
چشم باز میکنم میبینم جای کلاس زبان تخصصی یکی از صندلی های شوکا رو صاحب شدم.
گوشیم و از کوله ام در میارم.وای خدا چقدر اس ام اس!
مفهوم همشم اینه که :"دختر کدوم گوری موندی کلاس داره ته میکشه!"
به رکسانا اس ام اس میزنم:سر بالایی گاندی!
نیم ساعت بعد صندلی رو به روی من مال رکسانا میشه.
به قول نویسنده ای شوکا آدم و یاد مزار شریف میندازه.نیومده باید پاشی صندلی رو تحویل بدی.
با شنیدن صدای اذان ظهر بغضم می ترکه...
دلم یهو گرفت.جلو تلویزیون که سالی به دوازده ماه هم روشن نمیشه خشکم زده.
کنترل تو دستم از عقب وا میرم رو مبل های راحتی توی هال.فقط جلو رو نگاه میکنم.
باورم نمیشه.حمید فیلم هامون مرد؟مگه میشه؟
مامان دو بار صدام میکنه میبینه جواب نمیدم میاد تو راه رو میگه :"مگه با تو نیستم."
آروم و یواش ازش می پرسم:خسرو شکیبایی صداشو دست کی سپرده؟
میگویند نه از تبار سپانلو ها و براهنی ها هستیم و نه وارث شاملو ها و شریعتی ها.
نه پیرو قربان سلیمانی هاییم و نه شاگرد کسرائیانها.
می گویند ذائقه نسل ما آیس پک است نه کافه ! آن هم از نوع مکتوبش!
نه اهل اگزیستانسیالیسمیم و نه اهل دل!نه مدرن ایم و نه سنتی.
نسلی متعجب و مانده میان پیتزا و قرمه سبزی.
"کافه مکتوب"از دل همین نسل برخاست .
جان گرفت.
قرار است در هوای همین جا نفس بکشد.
برای اثبات چیزی نیامده ایم که پیش ترها به تکرار به اثبات رسیده ایم.
آمدیم تا مشتی باشیم نشانه خروار.
.............................................................................................
شماره دوم نشریه کافه مکتوب (نشریه دانشجویی)به چاپ رسید.
از بچگی بابام برام فقط بابا نبود.
یه سوپر من از تبار والت دیزنی ها بود.
تمام دنیام خلاصه میشد تو ساعت 5 بعد از ظهر که بابا میومد.
با اینکه همه جلسه های مدرسه ...تموم مشارکت ها و ... با مامان بود.
ولی من تموم اتفاقات رو به بابا میگفتم.
بابام.. بابای خونسرد و آرومی بود که بهم یاد داد تموم چیزارو تلویزیون بهت یاد نمیده.
عادت رادیو گوش دادن و کتاب خوندن و ...همشون از مزایای بابای سوپرمن داشتنه.
بهم نمیگفت سمان! میگفت :اسطوره!
بعد از گذشت اینهمه سال حالا که 21 سالمه نمیتونم بگم رابطم باهاش هنوز همونجوریه.
چون نیست.
کمتر باهاش بحث میکنم چون اتفاق نظر نداریم.
کمتر می بوسمش چون کمتر میبینمش.
کمتر چیزی رو بهش میگم چون کمتر پیش میاد که ازم سوال کنه.
بابا گول قد و قوارمو خورد.
دید سایز کفشم 38 شده گفت :بسه دیگه!بچم بزرگ شده!
ولی...
هنوز که هنوزه وقتی چایی ترش دم میکنه بلند و بی مهابا میگه:سمان بابایی بیا
چایی ترش واست دم کردم.
اینجور مواقع یادم میوفته هنوز دوسم داره!