تبليغاتX
پاواروتی

پاواروتی

چشم ها به اندازه عرض شانه بازه باز لطفا!

پدر آبان امیر ارتش بود.
خشک و رسمی .اونقدر که من از نزدیک شدن به دنیاش می ترسیدم.
همیشه وقتی می رفتم خونه آبان اینا که باباش نباشه.
یادم نمیاد تو زندگیم از کسی ترسیده باشم.ولی پدر آبان چیز دیگه ای بود.
تو تموم این سالها حتی لبخند ش رو هم ندیده بودم.
اونروز وقتی آبان زنگ زد و گفت:"رییس قبیله کارت داره "خشکم زد.
یه آن آرزو کردم کاش با دختر رییس قبیله دوست نبودم!
گوشی تو دستم یخ کرد بلند گفتم:آبان قول نمی دم هرچی بابات گفت مثل تو خفه شم و هیچی نگم!
آبان بی معطلی گفت:سمانه بس کن. صدبار گفتی منم صدها بار جواب دادم که بابامه!
با عصبانیت گفتم:پدر توئه خودتم می دونی...من با بابات کاری ندارم...گوشی قطع شد!
تا دم در خونه آبان هنوز مطمئن نبودم می خوام برم تو یا نه.
حتی وقتی زنگ رو زدم از جلو چشمی آیفن رفتم کنار تا اگه نتونستم نرم تو خونه .
ولی پدر آبان بدون پرسیدن سوالی در رو باز کرد.
احساس می کردم وارد دادگاه شدم به جرمی که هنوز چیزی ازش نمی دونستم.
پدر آبان بی مقدمه گفت:سمانه تو تنها دوست دختر من هستی و می دونی که من از رفت و آمد زیاد خوشم نمیاد ولی می خوام ازت خواهش کنم در هیچ شرایطی دختر من رو تنها نذار.
بعدم خداحافظی کرد و رفت.
رو کاناپه وا رفتم.روم نمی شد خودم رو تو آینه نگاه کنم.
رییس قبیله پدر تر از اونی بود که فکر می کردم.

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:42  توسط سمانه 

مطالب قدیمی‌تر