
آقا جون کم کم داره فراموشی میگیره,این و خودش هم حس می کنه.
شاید واسه همینه که خیلی کم حرف می زنه.
گاهی انگار داره مدام با خودش اسامی رو تکرار می کنه تا ببینه هنوز یادشه یا نه
اینجور مواقع آروم و خونسرد ازم می پرسه "پسر حاج احمد*اسمش چی بود؟"
و من لبخند کمرنگی می زنم و می گم:مصطفی آقا جون!مصطفی...
گاهی وقت ها واقعیت ها اجازه نفس کشیدن رو از آدم می گیره.
دکتر آقاجون بهترین دوستش هم حساب میشه.
هفته پیش به مامان تاکید کرد تا می تونین به حرف بکشینش این کار فراموشی رو به تاخیر می اندازه.
پریشب خونشون بودم.عزیز رفته بود خونه محترم السادات دوست قدیمیش.
آقا جون پشت میز چوبی گرد تو اتاق نشسته بود و داشت یه چیزی می خوند.
بی هوا گفتم:آقا جون چقدر اینا رو می خونین حالا من یه روز اینجاما**!
آقا جون جوابی نداد.بلند تر گفتم:چایی بریزم؟
آقاجون سرش رو بلند کرد و جفت چشمهاشو آروم باز و بسته کرد و این یعنی آره!
مثل آدم هایی که مذبوحانه شکست خوردن ولی چاره ای جز ادامه ندارن چایی ریختم و وارد اتاق شدم.
بعد از ده دقیقه سکوت اتاق اذیتم کرد می دونستم بی فایده است ولی خواستم آخرین تیرم رو هم تو تاریکی پرتاب کنم سرم پایین بود که گفتم:من هرچی مثنوی می خونم سر در نمیارم آقا جون ! چیز به درد نخوریه اساسا!!!!!
سرم رو که آوردم بالا دیدم آقاجون لبخندی زد و کتابش رو بست و چاییش رو مزه مزه کرد و گفت:پاشو مثنوی رو از کتابخونه پیدا کن!
و این جمله یعنی شروع همه چیز....
*شریک اقاجون
**اساسا جمله خنده داری بود !!یه روز!
پانوشت:این بار دومیه که آرزو می کنم کسی طعم انار از خاطرش نره.
بار اول برای استادی بود که قرار بود بعد از مدتی از انتهای دنیا بیاد ایران ..اون بار دعام قبول شد.
پانوشت ۲:عکاس تصویر بالا مریم زندیست.
+ نوشته شده در ساعت 0:35  توسط سمانه
|
