تبليغاتX
پاواروتی

پاواروتی

چشم ها به اندازه عرض شانه بازه باز لطفا!

از بس چنگ زدم به در و دیوار خسته ام،همه دستهام زخمه.
از بس فریاد زدم گلوم خس خس می کنه.
قلبم داره تیر می کشه.
در بسته کلید می خواد نه زجه!
.........................................................................
این روزهای زهرماری لعنتی،تمومی نداره انگار.
این دو به شکی ها.
این بوی عطر آشنا که داره دیوونه ام میکنه،این نگاه های شک دار که روم چنبره زده.
این حس مالیخولیایی مسخره که نمی دونم از کجا اومده و داره باهام چیکار می کنه!
این اتفاقهای آشنا که احساس می کنم همشون و قبلا دیدم!
این حس که حسش می کنم.زبر و زمخته.
یهو وسط اینهمه گرفتاری چشمم به کاکتوسم می خوره ،گل داده!
خدایا ممنونم،رنگ معجزه رو می داد!

پانوشت۱:چند وقته با همه آدم ها قهرم
آخه زندگی باهاشون شده بود زهرم
دیگه خسته و دلگیر از زمین و زمان
گفتم بیام و بدم یه تغییر مکان
توآب توآب توآب
راستشو روزی من از همشون بریدم
که خوی گرم انسانی رو توشون ندیدم
همه  از دم بی بخار مثل ماشین ربات
شل و ول... دهنا باز...چشا گرد و مات
توآب توآب توآب
احساسات مجازی مثل بارون سیل
می ریختن رو سرت از طریق ایمیل
روابط دوستانه دیجیتال
رد و بدل می شدن با امواج موبایل
دوره های گرم فامیلیم رفتن زیر گل
جای خالیشو ن رو دادن به american idel
شد مسمم شدم از همه جدا شم
برم جایی که از نسل بشر دور باشم
حالا زندگیم واسه خودم آبرومنده
یعنی می دونی درواقع همه آبا هم رو منه
چون که از وقتی عهد و باهاشون شکستم
تا حالا من توی آکواریوم نشسته ام
حالا معاشرینم همه شدن ماهی
با هم میایم رو آب و نفس میگیریم گاهی
گرچه اینام خیلی واسم نگذاشتن اعصاب
از بس که فقط بلدن بگن توآب توآب توآب
ولی تا آدما رو از تو آب میبینم
می گم بازم صد رحمت همینجا میشینم
"این یکی از آهنگ های گروه آبجیزه"و من هرجاییش رو که فهمیدم نوشتم!



+ نوشته شده در  ساعت 21:40  توسط سمانه  | 

مطالب قدیمی‌تر