
کتاب"وسوسه عاشقی"رو می ذاره جلوم.
می گه بررسی عشق و جایگاه اون از منظر...بقیه شو نمی شنوم.
برام جالب نیست پس سوالم نمی کنم.
میگه:آوردیش؟دست می اندازم از ته کیفم کتاب"لی لی و مایاکوفسکی"رو درمیارم و می ذارم رو میز. ذوق و تو چشاش میشه دید.
میگه این همون نامه های عاشقانه...
نمی ذارم جمله اش تموم شه میگم :"اوهوم...خودشه"
بعد ادامه می دم:این کتابتم بردار نه وقتشو دارم نه حوصله اش رو...بمونه دستم گم میشه!
تو چشام نگاه می کنه و میگه:گم میشه؟!!!!!
با چشام دختری رو که تازه وارد کافه شده و موهاش خیلی کوتاه و جذابه رو تعقیب می کنم بعد آروم میگم دلم می خواد موهامو کوتاه کنم!
همونجوری نگاهش روم مونده و منتظر جوابه.
جواب می دم:اوهوم گم میشه!مثل اونهمه کتابی که تو ذهنم ته نشین نشده گم شده!عشق از منظر خاقانی/بررسی جایگاه عشق از نگاه رودکی/از نگاه حافظ/از منظر عطار/شمس/عشق و جایگاه زن در شاهنامه...
که چی؟تو را چون نان و نمک دوست دارم؟
جواب میده:سرو بالای من آندم که درآید بسماع
چه محل جامه جانرا که قبا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
پانوشت:به جای مریم زندی اینبار از خودم عکس گذاشتم!
پانوشت۲:لطفا روبان سبز ببندید!این یک توصیه دوستانه است!
