تبليغاتX
پاواروتی

پاواروتی

چشم ها به اندازه عرض شانه بازه باز لطفا!

نمی تونم تشخیص بدم صدای مرده یا زن.
فقط یه سری کلمات نامفهوم که مدام و بی وقفه پشت هم تکرار می شن.
سمان نفس بکش,نفس عمیق,ریه هات داره عفونت می کنه.
از لوله اکسیژن کمک بگیر.
نفس بکش,نفس عمیق.سمان,سمانه,نفس ...
کات میشه,مرز بین خواب و بیداری,هوش و بی هوشی,
باز صدای سهیل نفیسی تو ذهنم جیغ می کشه,
نه کامل و ممتد انگار از هرچیزی که تا حالا شنیدم اتفاقی کلمه ای یا بخشیش رو مغزم جدا کرده باشه:
"او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
گویا کسیست که می خواند
اما صدای آدمی نیست با نظم هوش ربایی من آوازهای آدمیان را شنیده ام..."
یهو صدای جیغ آرومی همه چیزو تموم می کنه.
قرمز ,رنگ خون لخته شده,همه فضا رو پر کرده.
صدای نامفهوم دوباره داره آروم آروم واضح میشه:فکت قفله,بهت کاغذ می دم تا بنویسی جای حرف زدن.خوب؟
بعد از 2 روز که از ICU منتقل میشم بخش، پرستار یه سری کاغذ میده دستم و میگه:بیا اینا واسه توا !
رو کاغذها با خط بدی  نوشتم:
احسان تو را شمار نتوان کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوان کرد
خدایا هیچی یادم نمیاد.
فقط صدا .مغزم داره منفجر میشه از اینهمه صدا.

پ.ن:صدای تار صبا...مرغ سحر رکسانا و یه دسته گل بزرگ شقایق وحشی که بابا و دوستاش از کوه برام چیدن بهترین چیزهایی که میشه به یه بیمار مازوخیستی وراج مثل من هدیه داد.

+ نوشته شده در  ساعت 0:20  توسط سمانه  |