این روزها ساکتم.
مها راست می گفت باید سکوت کرد تا بلوایی،دعوایی،اختلاف نظری پیش نیاید.
چشم ترحم این روزها اساسی گشاد است.
چشمی که بوی نامحرمی اش را از فرسنگ ها حس می کنم.
دو به شکم،منم و یک مشت کاغذ که دور و برم ریخته اند تا بنویسم.
بنویسم حرفهایی را که دکتر گفته تا دو ماه نباید از دهانت خارج شود.
تمام کاغذ ها سفید اند.روزهاست کاغذها سفیداند.انگار دیگر به کارم نمی آیند.
برعکس کاغذهایم چراغ های اتاق دائم روشن است.
امیر راست می گفت:می ترسم.اساسا می ترسم.
از خاموشی چراغ،از آرزوهای مادرانه،از این دل نگرانی های بی دلیل.
یک خودزنی تمام عیار بود اما واقعیتش را نمی دانم شاید برای مقابله با همین آرزوهای مادرانه بود که تمام موهای مشکی و بلندم را به دست قیچی سلمانی دادم.
کوتاه ، کوتاهتر از آنی که می اندیشیدم.کوتاه مثل رویاهایم که هر روز درز می گیرمشان.
مادر اسمش را می گذارد خودآزاری یک نسل.
پ.ن:پستی که با عنوان دنیای صفر و یک نوشتم مثل اینکه دوستان زیادی رو رنجانده.
یک سوتفام.منظور من نه دوستانیست که سالهاست با اونها دوستم و با نام های خودشان برایم کامنت خصوصی می گذارند نه اساتید محترمی که بدون شک از صمیم قلبم دوستشان دارم .
انتقادم فقط به عده ای بوده که با نام های"یک دوست" یا "هم کلاس" یا "به حال تو فرقی نمی کنه"یا امسال این کامنت گذاشته اند که هیچ ردی از میل یا وبلاگشان برای پاسخگویی نیست.
