تبليغاتX
پاواروتی

پاواروتی

چشم ها به اندازه عرض شانه باز لطفا!

بیمارستان امیراعلم

ساعت ندارم ولی حدسش اونقدرهام سخت نیست.
باید نزدیکای 3 صبح باشه.
چهارزانو وسط حیاط نشسته ام رو پادری جلو اتاق.
شروع که میشه نمی دونم آخرش به چی می رسم:
"اگر امید می داشتی,آن خشک سار
کنون این گونه,از باغ و بهار بی برگ نبود,و آن جا که سکوت به ماتم نشسته
                                                                       مرغی می خواند"
شاملو!!
یادم نمیاد هیچ وقت جدی خونده باشمش پس اینا از کجا میاد.
گاهی فکر می کنم مغزم متعلق به یه دختر حول و حوش سال پنجاه و هفته!
یه دختر با یه مانتو بلند طوسی اپل دار!
منوچهری.
چرا تموم خیابونای این شهر لعنتی انتهاشون به این خیابون می خوره.
"ولرم و
    کاهلانه
آب دانه های چرکی باران تابستانی  
بر برگهای بی عشوه ی خطمی
به ساعت پنج صبح."
ساعت ندارم ولی حدسش اونقدرهام سخت نیست.
باید نزدیکای 5 صبح باشه.

پ.ن:استاد نگرانتونیم...هممون...جاندادتون داره بی جان میشه.

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:53  توسط سمانه  | 

صدای تموم شدن قطره های سرم,
صدای جیرجیرک تو اون خونه کوچیک وسط یکی از روستاهای آمل,
صدای سلام عزیز تو نماز صبح آروم آروم  داره ته دلم سنگینی می کنه.
کم کم داره یادم میاد قوزک پام چقدر درد می کنه.
صدای شجریان میاد,با خودم می گم بابا هنو نرفته!یا برگشته!
اصلا بابا کجا بود مگه؟
من که پاک حساب همه چیز از دستم در رفته,یه سال,دو سال,خدایا!
هرچقدر فکر می کنم یادم نمیاد امروز چند شنبه است.
دارم دیوونه می شم,طبق عادت پاهام و جمع می کنم تو سینه ام.
جمله ها میاد بدون اینکه من بخوام,بدون اینکه من بگم:
نجات نژاد ابنائه بشر هرچقدر زیاد
سرکوب شنوات هر چقدر آتشین
چیرگی بر نفس هر چقدر دشوار
کسب حقیقت بودایی هر چقدر ناممکن
خدایا اینو کجا شنیدم,این وقت صبح چرا باید بگمش.
رو فکرم کنترل ندارم,هیچ اراده ای.
راست می گفت آنچه نگرانت می کند روزی بر تو چیره می شود.

پ.ن:چهار سوگند..فکر کنم پری بود.فیلمی از داریوش مهرجویی.
پ.ن۲:تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم.
تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
 برای خاطر عطر نان گرم و برای خاطر نخستین گناه دوست می دارم .
تو را به جان تمام کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم. 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:49  توسط سمانه  | 

میگم سلام,از کنارم بی تفاوت رد میشه مطمئن میشم اونم مثل بقیه نشناختتم.
پس بلندتر می گم سلام !جا می خوره.
چند ثانیه وقت لازم داره تا جیغ جیغ کنه و بگه:وای دختر,تو چقدر عوض شدی!
موهای کوتاه مشکی,شلوار جین بلند آبی نفتی,شال چروک طوسی,کفش های خاکی رنگی
که مامان میگه اونقدر کف زمینه که اگه بارون بیاد حتما توش ماهی پیدا میشه!
من ترکیب رنگم تو دانشگاه هم خوب نبود!
آدم ها تغییر می کنند شکی تو این نیست,
و چون تغییر می کنند آرزوهاشونم بزرگ و کوچیک میشه ,
مثل شلوار جین هاشون,مثل معده هاشون,مثل دنیاشون.
هیچ سی دی از سهیل نفیسی دور و برم ندارم.صداش داره تو ذهنم پژواک میشه,
کم مونده دیوونه ام کنه.
که یهو یکی از بچه ها بی هوا میگه:راستی سمان سی دی آخر سهیل نفیسی رو گوش دادی؟موسیقی بومی جنوبیه!
خنده ریزی می کنم و میگم:ازش خوشم نمیاد!
ناگهان همه چشم ها سمت من برمی گرده!
صدام و صاف می کنم و بلند میگم:تازگی ها عاشق هومن سزاوار شدم!!!(یادم میاد دیروز اسمش رو تو نسیم هراز خوندم!)

پ.ن:ساعت نزدیکای 6 عصره.
مثل احمق ها ساعت و یه ساعت می کشم جلو,
حالا ساعت شد 7 عصر.

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:55  توسط سمانه  |