
ساعت ندارم ولی حدسش اونقدرهام سخت نیست.
باید نزدیکای 3 صبح باشه.
چهارزانو وسط حیاط نشسته ام رو پادری جلو اتاق.
شروع که میشه نمی دونم آخرش به چی می رسم:
"اگر امید می داشتی,آن خشک سار
کنون این گونه,از باغ و بهار بی برگ نبود,و آن جا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی می خواند"
شاملو!!
یادم نمیاد هیچ وقت جدی خونده باشمش پس اینا از کجا میاد.
گاهی فکر می کنم مغزم متعلق به یه دختر حول و حوش سال پنجاه و هفته!
یه دختر با یه مانتو بلند طوسی اپل دار!
منوچهری.
چرا تموم خیابونای این شهر لعنتی انتهاشون به این خیابون می خوره.
"ولرم و
کاهلانه
آب دانه های چرکی باران تابستانی
بر برگهای بی عشوه ی خطمی
به ساعت پنج صبح."
ساعت ندارم ولی حدسش اونقدرهام سخت نیست.
باید نزدیکای 5 صبح باشه.
پ.ن:استاد نگرانتونیم...هممون...جاندادتون داره بی جان میشه.
+ نوشته شده در ساعت 14:53  توسط سمانه
|
