صبح یه روز زهرماري مرداديه،هوا درست عين آدامس كش مياد.
هنوز اذان صبح رو نگفتن.بيدارم،يه جوري كه انگار هيچ وقت نخوابيدم.
سردرد عجيبي دارم.
دل دل مي كنم برم پشت بوم يا نه،قبل از اينكه خودم تصميم بگيرم پاهام شروع به حركت مي كنه.
از پله ها كه مي رم بالا،پام به لوله بخاري كه افتاده رو آخرين پله مي خوره و صدا ميده اما كسي از خواب بيدار نميشه.
همينطوري كه دارم جا به جاش مي كنم با خودم ميگم:معركه است وسط مرداد پات به لوله بخاري گير كنه!اتاق زير شيرواني خيلي شلوغه.
كتابهاي دايي مهدي،ماشين بافتني مامان،كتابهاي بابا كه اكثرا مال ماكسيم گوركي يا شريعتيه،اون ته كارتونم مطمئنم چند تا كتاب در مورد مصدق ميشه پيدا كرد.
با خودم ميگم:چرا اينا همه يه جورن!رنگ جلداشون،طرحاشون،حتي نوع جمله بنديهاشون!
هوا هنوز گرگ و ميشه،وسط زمين و زمانم،صداي محسن نامجو دست از سرم برنمي داره:
"بيابان را سراسر مه گرفته است"
دامنم رو جمع مي كنم و ميشينم كف زمين تكيه مي دم به فنرهاي تخت قديمي رو پشت بوم،
خدايا چقدر اينجا شلوغه.
قطره هاي اشك آروم و بي صدا مي ريزه رو پيرهن نازك صورتي ام.
صداي اذان مياد.
بي هوا لبام شروع مي كنه به جنبيدن:
مرحبا اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست
تا كنم جان از سر رغبت فداي نام دوست
پ.ن:حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما/بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
براي صبا مي نويسم،همان كه هواي دل با اوست.
+ نوشته شده در ساعت 17:6  توسط سمانه
