تبليغاتX
پاواروتی

پاواروتی

چشم ها به اندازه عرض شانه باز لطفا!

صدامو می اندازم رو سرمو و می زنم زیر آواز,برمی گردم سمت دایی و میگم:
ز دست محبوب ندانم چون کنم از هجر رویت دیده جیحون کنم...
دایی با ظرف خرماها میاد تو اتاق و تو جواب آوازم می خونه:
یارم چو شمع محفل است دیدن رویش مشکل است...
خاله از تو آشپزخونه جواب میده:
سرو منو پا در گل است بر خط و خالش مایل است...
سبزی ها رو می چینم تو سفره و با خنده میگم حالا همه با هم:
یار من دلدار من کمتر تو جفا کن,یادی آخر تو زما کن...
خاله می زنه زیر خنده و میگه:باز تو زلزله اینورا پیدات شدآ!
پر رو تر از قبل و با صدای زمخت تری ادامه میدم:
با او نشسته ام رو به رو , گفتم سخنها مو به مو...
یار من دلدار من کمتر تو جفا کن,یادی آخر تو زما کن...
مامان که از پله ها داره میاد بالا هنوز به در نرسیده داد می زنه:
 سمان صدات تا هفتا خونه اونورتر داره میاد,همین یار من,دلدار منات!
خنده ریزی می کنم و میگم:مادر جان ز هجر رویت دیده جیحون شد,کجا بودین تاحالا؟
آقاجون میشینه سرسفره و میگه:ساکت,الان ربنا رو پخش می کنه.
با اطمینان میگم:د پخش نمی کنه آقا جون,اعلام کردن ربنای جناب شجریان رو پخش نمی کنند!
بابا میگه:مگه دست اوناست آقاجان,اصلا مگه...
هنوز حرف بابا تموم نشده,صدای ربنا میپیچه تو حیاط.
با آبکش سبزی ها می پرم بالا و میگم:دیدین بالاخره پخشش کردن!
همه می زنن زیر خنده.
رمضان رو با تموم وجودم می بلعم.

پ.ن:سخته...قرآنش که ختم نشه رمضونت رمضان نمیشه..قول دادم پس تمومش می کنم.
پ.ن۲:چند وقتیست هوای دل با مهاست به او تقدیمش می کنم این پست را.

+ نوشته شده در  ساعت 23:35  توسط سمانه 

آروم و بی اعتنام،از کلنجار رفتن خسته شدم.
داد می زنه،انگار همه شهر داره  داد می زنه.
منتظرم.شوکا اونقدرکوچیکه که دلتنگی هاش هم واگیر داره.
وارد کافه که میشم اولین صندلی جلوی در رو انتخاب می کنم.
پشت سرم دختری نشسته که یه مانتو خاکی رنگ تنشه.
خیلی وقته از این که ناخودآگاه شعرها وقت و بی وقت به ذهنم میاد خسته شدم.
کافیه لب باز کنم،تموم شدنش دیگه دست من نیست.
هر آنکو خاطری مجموع و یاری نازنین دارد سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در...
آبان اس ام اس می زنه:
دهان تنگ شیرینش  مگرمهر سلیمان است که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین  دارد
می ترسم.از اینهمه پیشگویی می ترسم.
کافیه فکر کنم، خیلی طول نمی کشه که اتفاق می افته.
دیر می آد ولی من گذر زمان و نفهمیدم پس اعتراضی هم نمی کنم.
یه صدا تو ذهنم داره تکرار می شه.نمی دونم چطور و از کجا منتظر کتاب "فرشته ها"ی رسول یونانم !!
از تو کیفش یه هدیه درمی آره...آنی دستم رو می زارم روش و چشامو می بندم و زیر لب میگم:فرشته...
می زنه زیر خنده و با ذوق بی حدی میگه:اه ه ه ،از کجا لو رفت؟
از ترس نفس ام در نمیاد.
سریع دستم رو می کشم،انگار روی آتیش بوده باشه.


پ.ن:سنگینی.
پ.ن:فراموشی..پایان خوبیه..دوستش دارم!

+ نوشته شده در  ساعت 23:41  توسط سمانه  | 

دلم برف می خواهد ،که بروبد...همه چیز را.
که نباشد.که نبینم.که نخواهم.که تمام شود روزی.
دلم برف می خواهد،برف.
برف نو،برف نو سلام!سلام.
بنشین،خوش نشسته ای.پاکی آوردی
.

پ.ن:تمام شود این روزهای لعنتی.تمام شود ای کاش.ای کاش.

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:1  توسط سمانه 

قسم خورده بودم,قسم حضرت عباس!
از درختای تبریزی می نویسم,از قامت کشیده و قدافراشته اش.
بوی بنزین که خورد به بینیم اولین قطره خون سرازیر شد.
نبود,این خون دماغ لعنتی خیلی وقت بود که نبود.
خون,اولین نشونه های این شهر لعنتی.
داریم به تهران نزدیک میشیم,کم کم داره فراموشم میشه واسه چی قسم خورده بودم.

پ.ن:تهران,شهری که مرا به خویش می خواند همچنان که فانوس فروش پیر کودکان مشتاق را,
واسه همینه نادر ابراهیمی رو درک نمی کنم.
پ.ن۱:جاذبه خاک  به ماندن می خواند و آن عهد باطنی به رفتن.عقل به ماندن می خواند و عشق به رفتن و این هر دو را خداوند آفریده تا وجود انسان در آوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود(شهید آوینی).
پ.ن۲:آن یار که از او خانه ما جای پری بود سرتا قدمش چون پری از عیب بری بود.
پ.ن۳:وقتی آرزو داری تو انبوهی جمعیت گم بشی می تونی مطمئن باشی دیگه پیدا نمیشی.
پ.ن۴:تحصیلات آکادمی احمقانه ترین کاریه که هر انسانی تو دوره زندگیش می تونه انجامش بده ولی اگه اینکار رو نکنه پس چه کار احمقانه دیگه ای می تونه بکنه!
پ.ن۵:روزی از شهر شما خواهم رفت...برای همیشه.

+ نوشته شده در  ساعت 15:13  توسط سمانه  |