ز دست محبوب ندانم چون کنم از هجر رویت دیده جیحون کنم...
دایی با ظرف خرماها میاد تو اتاق و تو جواب آوازم می خونه:
یارم چو شمع محفل است دیدن رویش مشکل است...
خاله از تو آشپزخونه جواب میده:
سرو منو پا در گل است بر خط و خالش مایل است...
سبزی ها رو می چینم تو سفره و با خنده میگم حالا همه با هم:
یار من دلدار من کمتر تو جفا کن,یادی آخر تو زما کن...
خاله می زنه زیر خنده و میگه:باز تو زلزله اینورا پیدات شدآ!
پر رو تر از قبل و با صدای زمخت تری ادامه میدم:
با او نشسته ام رو به رو , گفتم سخنها مو به مو...
یار من دلدار من کمتر تو جفا کن,یادی آخر تو زما کن...
مامان که از پله ها داره میاد بالا هنوز به در نرسیده داد می زنه:
سمان صدات تا هفتا خونه اونورتر داره میاد,همین یار من,دلدار منات!
خنده ریزی می کنم و میگم:مادر جان ز هجر رویت دیده جیحون شد,کجا بودین تاحالا؟
آقاجون میشینه سرسفره و میگه:ساکت,الان ربنا رو پخش می کنه.
با اطمینان میگم:د پخش نمی کنه آقا جون,اعلام کردن ربنای جناب شجریان رو پخش نمی کنند!
بابا میگه:مگه دست اوناست آقاجان,اصلا مگه...
هنوز حرف بابا تموم نشده,صدای ربنا میپیچه تو حیاط.
با آبکش سبزی ها می پرم بالا و میگم:دیدین بالاخره پخشش کردن!
همه می زنن زیر خنده.
رمضان رو با تموم وجودم می بلعم.
پ.ن:سخته...قرآنش که ختم نشه رمضونت رمضان نمیشه..قول دادم پس تمومش می کنم.
پ.ن۲:چند وقتیست هوای دل با مهاست به او تقدیمش می کنم این پست را.
