تبليغاتX
پاواروتی

پاواروتی

چشم ها به اندازه عرض شانه باز لطفا!

پ.ن۱:بس است,هرچقدر ما حرف نمی زنیم شما محکم تر توی گوشمان می زنید.
ای بابا,کجای دنیا مهر باطل شد را به این محکمی روی پیشونی جوانهایش می کوبد.
شما رو به خدایی که دیگر مطمئن نیستم ایمان دارید قسم تان می دهم  اینقدر این نسل وامانده ی مرا پتک نکنید.
مالیخولیایی و مازوخیسمی اش نکنید.
با شمام آقای فرمان آرا.
خاک آشنا چهره ی هیچ کدام از جوانهای اطراف من نیست.
این چهره سیاه و کریه منظر ... ما نیستیم.
بد دلی شماست.
چقدر دنیا رو سیاه یا سفید می بینید.
با همه شماهایی هستم که فکر می کنید نسل من خودخواه و بی عیار و یلخیست.
ما دست پروده شماییم.بگردید ببینید کجای کارتان اساسا اشتباه بوده است!
پ.ن۲:تاتر سگ سکوت را ببینید لطفا!
چون بابک حمیدیان جایگزین حامد بهداد شده است!
پ.ن۳:و...یک پیشنهاد به تمام معنا
بهزاد بلور.
برنامه نان و نمک و کوک بهزاد بلور رو ببینید.

+ نوشته شده در  ساعت 19:23  توسط سمانه  | 

تازگی ها فهمیدم یه ترس ذاتی عجیب،همیشه با منه.
نمی دونم ریشه اش از پدرمه یا مادرم.
و نوعی از سرسختی،که ریشه این رو هم نمی دونم.
شبیه یه حلزون که کسی رو جز خودش به خلوتش،به خونش راهی نیست.
خودم رو خوب نمی شناسم اما کم کم دارم به چیزهایی اعتقاد پیدا می کنم که تعریف کردنشون برای دیگران عجیب و باور نکردنیه و گاه شبیه خرافه است.
همیشه به خواب های صادقه ایمان داشتم،اما اینبار چیزها اونقدر واقعی اتفاق می افتند که نمیشه ندیدشون.یا از کنارشون گذر کرد،یا به خواب تشبیه شون کرد.نه.
وقتی سپنتا پسر سپیده به دنیا اومد هنوز چیزی رو باور نداشتم.
یا وقتی دنیا کارت عروسیش رو دستم داد هنوز هم اصرار داشتم تشابه کارت و چیزی که تو ذهن من گذشته بود رو انکار کنم.
این ترس،وقتی با واقعیت همراه میشه کشنده میشه.
گاهی وقت ها خطی از کتابی رو حدس می زنم که هیچ وقت نخوندمش.
بار اول اتفاق جالبیست اما تکرار آن آزاردهنده است.
دنبال پیر یا شیخ صوفی نیستم که خرقه عبودیت گرفته باشد.
 فقط یک نور.
به خدای علی قسم که کافیست.

پ.ن:باد مرا خواهد برد به کرانه های دور یا به هرآن کجا که باشد به جز این سرا سرایم!

+ نوشته شده در  ساعت 0:6  توسط سمانه