صبا میگه:می دونی آخه اشکالش اینه که امروزه حکیم فقط به یه بزرگراه ختم میشه نه بیشتر!
سعادت
چرم مشهد رو رد میکنم میپیچم سمت چپ...می رم اون دست خیابون منتظر تاکسی میشم.
کسی بلند داد می زنه سعادت دو نفر!سعادت!
با خودم فکر می کنم کاش جای بیشتری برای رسوندن آدما به سعادت داشت.
مالکیت
دستش رو گذاشته رو شونه هام مگه برش می داره.
تو دلم دارم رخت شسته ها رو پهن می کنم که مامان آروم دستش رو می ذاره رو شونه هام.
مثل جن زده ها از جا می پرم.
بی هوا دستم می ره سمت گوشم.
دست می گردونم دور گوشم.گوشواره فیروزه...یه لنگش...نیست.
مامان میگه :چی شد؟
بدون اینکه جوابی بدم چادر رو می اندازم رو سرم و در کوچه رو باز می کنم و می دوام.
مردی خم شده رو زمین چیزی رو برداره.خیز برمی دارم و بدون هیچ حرفی گوشواره رو بر می دارم.
مرد از نگاهم که اون رو وادار به سکوت کرده می ترسه.
محکم میگیرم تو دستم و میگم:مال منه!
قطره اشک گونه ام رو خیس می کنه..با خودم میگم مال آلودگی هواست.
پشت می کنم به مرد و راه می افتم.نگاه سنگین مرد بدرقه ام می کنه.
در رو که پشت سرم می بندم باد گونه ی خیس ام رو خشک کرده.
مشتم رو باز می کنم نگاهش می کنم یاد حرفم می افتم...خنده ریزی می کنم و میگم:مال منه!
پ.ن:کاش این سفره هیچ وقت بسته نشه.
پ.ن۲:کاش کسی واقعا صداها رو می شنید. این یه دعاست.
این روزها بدجور هممون دستهامون بالاست. خودت رو گول نزن بی دلیل که نمیشه بگرد دنبال دلیلش.
پ.ن۳:بعضی از این کلمات بدجور ته گلوم چسبیده...باید نوشت تا از شرشون راحت شد!
