تبليغاتX
پاواروتی

پاواروتی

چشم ها به اندازه عرض شانه باز لطفا!

هوا که بارونی می شه تو اتاق های خونه نمیشه راه رفت.
پنجره هایی که فقط کمی از قد من کوتاهتره اجازه ورود نور رو به اتاق ها نمی ده.در واقع نوری نیست که منتظر اجازه باشه.
درست عکس روزهای آفتابی.
تاریکه.همه جا.
واسه دیدن باید چهل چراغ روشن کنیم.
تو این فضای دلگیر تنها راه نجات بستن کتابها و نشستن تو حیاطه.
بعد چشم هاتو می بندی و شروع میشه.
"یک شب آتش در نیستان می..."
بی هوا دلم هوای شفیعی کدکنی می کنه...
بعد با دلخوری بچه گانه ای با خودم میگم:نه،نمی خونمش.اون که رفت.
بعد ادامه میدم:"این آشوب چیست..."
"گفت آتش بی سبب نفروختم،دعو..."
بارون میاد،به جای تمام روزهایی که نیومد.
به جای تمام چشم انتظاری هامون.باید رفت...
زیر لب می گم:مرد را دردی اگر باشد خوش است،درد بی دردی علاجش آتش است.
امیر از خونه داد می زنه:آنارشیست منفور کجایی؟
یاد یکی از وبلاگ های بچه ها می افتم می خندم و میگم:در راه طریقت جناب آب انار!

پ.ن:مثل اینکه هیچ عکسی آپلود نمیشه ،یا من نتونستم.همین دیگه!
پ.ن2:چند روز پیش با دوستانم تو کافه ای نشسته بودیم منتظر اذان مغرب ،
بی هوا به شوخی گفتم:بذار یه حالی هم از حافظ بپرسیم...
جواب آمد:عیشم مدام است از لعل دلخواه...کارم به کار است الحمدالله
پ.ن3:امیر وبلاگ تخصصی موسیقی داره به نام آب انار که میشه از لینک ها پیداش کرد.

+ نوشته شده در  ساعت 16:14  توسط سمانه  |