نشسته بودم کنار بخاری،یه بلوز طوسی آستین بلند یقه هفت هم تنم بود.
عزیز پشت به من رو کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود و پیاز خرد می کرد.
اقا جون خونه یکی از دوستهاش بود.
بیرون داشت بارون میومد.
چهار روزی بود دانشگاه نمی رفتم ولی عزیز نمی دونست.
از کپ کردن تو خونه و جواب ندادن به گوشیم یه چیزهایی فهمیده بود ولی به روم نمی آورد.
اول هفته با مدیر گالری دعوام شده بود و وقت نمایشگاهم رو به کس دیگه ای داده بود.
منم مثل همه تازه کارها،چشمهام رو بسته بودم و هرچی دوست داشتم بهش گفته بودم.
داشتم داستان ابراهیم رو می خوندم که بی هوا کتاب رو بستم و بدون هیچ پیش زمینه ای گفتم:
عزیز،خدا ما رو می بخشه؟
عزیز بدون اینکه روش رو برگردونه گفت:
این چه سوالیه،
گرچه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته سربسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه گیسوی یار ...
آروم و بی صدا گفتم:روی من و خاک در می فروش
عزیز ادامه داد:رندی حافظ نه گناهی ست صعب
خنده ریزی کردم و گفتم:با کرم پادشه عیب پوش
عزیز جواب داد:
داور دین شاه شجاع آنکه کرد روح قدس حلقه امرش به گوش
بعد رو کرد به من و گفت:دعاش رو تو بگو.
پاهام رو جمع کردم تو سینه ام و همینجور که تاب می خوردم با خنده گفتم:
ای ملک العرش مرادش بده وز خطر چشم بدش دارگوش
از جا بلند شدم و رو دسته کاناپه نشستم و ادامه دادم:
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بعد مثل وقت هایی که آقاجون شعر می خونه صدام رو کلفت کردم و خوندم:
بت سنگین دل سیمین بنا گوش
عزیز زد زیر خنده،بعد همینطور که می رفت سمت آشپزخونه گفت:بچه حالا آقا جونت رو مسخره می کنی؟
با پررویی گفتم:اختیار دارین حاچ خانوم،بقیه اش رو نشنیدین،گرچه آقاتون روزی هزار بار براتون می خونن!
بعد جلو در آشپزخونه ایستادم و مثل زمانهایی که تو مدرسه شعر می خوندیم دستهام به دو طرف باز کردم و ادامه دادم:نگاری چابکی شنگی کله دار...
عزیز برگشت و به خنده گفت:یه دقیقه دیگه اینجا بمونی من می دونم و تو!
بدون معطلی و جا افتادن کلمه ای تند تند گفتم:
ظریفی مهوشی ترکی قباپوش!
پ.ن:زودتر از اولین برف نوشتم!
پ.ن2:عکسهام آپلود نمیشه.می بخشین!
