تبليغاتX
پاواروتی

پاواروتی

چشم ها به اندازه عرض شانه باز لطفا!


نشسته بودم کنار بخاری،یه بلوز طوسی آستین بلند یقه هفت هم تنم بود.
عزیز پشت به من رو کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود و پیاز خرد می کرد.
اقا جون خونه یکی از دوستهاش بود.
بیرون داشت بارون میومد.
چهار روزی بود دانشگاه نمی رفتم ولی عزیز نمی دونست.
از کپ کردن تو خونه و جواب ندادن به گوشیم یه چیزهایی فهمیده بود ولی به روم نمی آورد.
اول هفته با مدیر گالری دعوام شده بود و وقت نمایشگاهم رو به کس دیگه ای داده بود.
منم مثل همه تازه کارها،چشمهام رو بسته بودم و هرچی دوست داشتم بهش گفته بودم.
داشتم داستان ابراهیم رو می خوندم که بی هوا کتاب رو بستم و بدون هیچ پیش زمینه ای گفتم:
عزیز،خدا ما رو می بخشه؟
عزیز بدون اینکه روش رو برگردونه گفت:
این چه سوالیه،
گرچه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته سربسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه گیسوی یار ...
آروم و بی صدا گفتم:روی من و خاک در می فروش
عزیز ادامه داد:رندی حافظ نه گناهی ست صعب
خنده ریزی کردم و گفتم:با کرم پادشه عیب پوش
عزیز جواب داد:
داور دین شاه شجاع آنکه کرد روح قدس حلقه امرش به گوش
بعد رو کرد به من و گفت:دعاش رو تو بگو.
پاهام رو جمع کردم تو سینه ام و همینجور که تاب می خوردم با خنده گفتم:
ای ملک العرش مرادش بده وز خطر چشم بدش دارگوش
از جا بلند شدم و رو دسته کاناپه نشستم و ادامه دادم:
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بعد مثل وقت هایی که آقاجون شعر می خونه صدام رو کلفت کردم و خوندم:
بت سنگین دل سیمین بنا گوش
عزیز زد زیر خنده،بعد همینطور که می رفت سمت آشپزخونه گفت:بچه حالا آقا جونت رو مسخره می کنی؟
با پررویی گفتم:اختیار دارین حاچ خانوم،بقیه اش رو نشنیدین،گرچه آقاتون روزی هزار بار براتون می خونن!
بعد جلو در آشپزخونه ایستادم و مثل زمانهایی که تو مدرسه شعر می خوندیم دستهام به دو طرف باز کردم و ادامه دادم:نگاری چابکی شنگی کله دار...
عزیز برگشت و به خنده گفت:یه دقیقه دیگه اینجا بمونی من می دونم و تو!
بدون معطلی و جا افتادن کلمه ای تند تند گفتم:
ظریفی مهوشی ترکی قباپوش!


پ.ن:زودتر از اولین برف نوشتم!
پ.ن2:
عکسهام آپلود نمیشه.می بخشین!
+ نوشته شده در  ساعت 22:37  توسط سمانه  |