
ساعت نزدیکای هفت صبحه.
صندلی رو می کشم سمت خودم و میشینم پشت میز آشپزخونه.
نمی دونم بابا کی رفته ولی تلویزیون روشن مونده!
ماهواره رو روشن می کنم.شهرام شب پره داره می خونه!
خندم میگیره و با خودم فکر می کنم روزی که با شهرام شروع بشه خدا آخرش رو بخیر کنه.اخبار شبکه یک رو ترجیح می دم!
با چشمهای نیمه باز چایی ساز رو می زنم،
نپتون رو می اندازم توش و می زارمش رو میز.
دنبال پولکی ها می گردم که چشمم می خوره به شماره جدید حرفه هنرمند که رو میزه!از ذوق خواب از سرم می پره!
بلند داد می زنم:بابا نه عجب یکی تو این خونه معرفت خرج کرد!
مجله رو که برمی دارم کاغذی از لاش می افته که توش نوشته:
"سمان جان پولش بعلاوه هزینه حمل و نقل از هفتگی ات کم شد!"
لبخند احمقانه ای می زنم و میگم:گفتم آخه!خدا رو شکر همه چی عادیه!
کسی انگشتش رو زنگ گیر کرده و قصد برداشتنش رو هم انگار نداره.
اینوقت صبح کسی جز همسایه غیر محترممون نمی تونه باشه.
مانتوم رو تنم می کنم و آیفن رو برمی دارم و با عصبانیت میگم:
"آقای ارجمند ممکنه دستتون رو از رو زنگ بردارین!"
در رو که باز میکنم تعجب می کنم،نگهبان محله پشت دره!
با همون لحن پشت آیفن میگم:
"ببخشینا که هفت صبحه!نگران نباشین ما اصلا خواب نبودیم!"
نگهبان که منتظر حضور امیر یا محمد حسین جلو در بود یه قدم عقب می ره و آروم جواب میده:عذر می خوام ولی آقای ارجمند...
نمی ذارم جمله اش تموم شه،میگم:این آقا یه عمره عصبانی اند!
بعد چشمم می خوره به پسر آقای ارجمند که تو ماشین لکنته پدرش نشسته و حتی برای زنگ زدن هم به خودش زحمت نمیده پیاده شه.
زیر لب غرغر می کنم:
یه جوری نشسته که هرکی نشناسه فکر می کنه پسر قوام السلطنه است!
بعد از جا به جایی ماشین،چشمم به گونی سیمان ها و شن و ماسه سر کوچه می افته!با خودم میگم:کاخ ورسای ساخته بود زودتر تموم شده بود!
در راهرو که می بندم یا چاییم می افتم.
یخ زده و سیاه شده!
انگار روش روغن ریخته باشه.
در حالی که دارم تو ظرفشویی خالیش می کنم بلند میگم:خدا لعنتت کنه شهرام!
+ نوشته شده در ساعت 19:10  توسط سمانه
|
