یه صدا آروم پشت سرم میگه:سمان!
وسط کوچه دانشرام.
هنوز گنبد مسجد خیابان صفی علیشاه معلوم نشده.
سر ظهره و کوچه خلوته.
سرم رو برمی گردونم،کسی نیست.
پشت ساختمون ارشاد یه خونه خیلی بزرگه،احتمالا موزه است.
قدیم ترها با بابا اومدم،ولی این مربوط به خیلی سال پیشه.
شایدم دارم اشتباه می کنم.
ولی،هیچ وقت درش باز نبود.
صدا از اطراف خونه است.
"گاهی فکر می کنم بالاخره یه روز دیوونه می شم!
دیر یا زود،ولی تا قبلش باید زندگی کنم.
و هر روز با خودم می گم امروز وقتشه."
در رو با دستم آروم تکون میدم،بازه!
دل،دل می کنم برم داخل یا نه،جواب منفیه.
منطق عقل به هوای دل می چربه.
صدای اذان میاد.
ساعت مچیم رو نگاه می کنم.
کسی داره ذکر میگه.
اینبار برنمی گردم.ترس رو احساس میکنم.
میشینم رو یکی از طاقچه های دیوارهای خونه.
می زنم زیر گریه.
آبان میگه این صداها بخاطر اون کتابهای به درد نخوریه که می خونم.
می ذارم حرفهاش آروم و بی صدا در من ته نشین شه.
پ.ن:کاش گوش نداشتیم!جاش چهارتا پا داشتیم و دو تا دل!
+ نوشته شده در ساعت 0:45  توسط سمانه
|
