
اوایل عکاسی رو دوست نداشتم.
همیشه یه حس ترس از دوربین همراه من بود.
ولی از اونجایی که همیشه" آنچه از آن می ترسی روزی بر تو چیره می شود"،
صاف افتادم وسط کلاس عکاسی!
استادش رو به اسم می شناختم،وب سایتش رو هم دیده بودم.
یه استاد جوان پرکار با کلی مدال افتخار بر سینه،جدی،خشک و سخت گیر.
خیلی اتفاقی چند تا از دانشجوهاش رو که تو تبریز شاگردش بودند رو تو کافه دیده بودم.
جلسه اول کلاس انتظار همه جور اتفاقی رو داشتم یا بهتر بگم دنبال بهانه برای حذف کلاس بودم.
استاد جدی تر از حد تصور من بود.این یه شیوه قدیمیه برای اینکه بچه ها حساب کار دستشون بیاد.
پس ساکت بودم و فقط گوش می دادم .
استاد بدون مقدمه و بی هوا گفت:دانشجو جماعت یعنی تنبل جماعت!
نه کتابی،نه مجله درست و حسابی،حتی درس هم نمی خونین چه برسه...
شبیه آدم هایی بودم که منتظر یه جرقه اند.
پس بدون اجازه بلند شدم و با اعتماد به نفسی که بعد ها خودم هم ازش تعجب کردم ،
جواب دادم:این عین بی انصافیه، ندیده نشناخته مارک نمی زنن آقای استاد!
از شهروند امروز بگیرین تا حرفه هنرمند و نشان و چه و چه...که ما علامه دهریم و تو خوندن هامون چیزی از اساتید اهل فن کم نداریم که هیچ ...!
استاد لبخند کمرنگی زد و رو به بچه ها پرسید:تو این کلاس چند نفر فقط حرفه هنرمند رو می خونن؟
از کلاس سی و چهار نفری ما،فقط دست های من و رکسانا بالا بود!
حس بدی بود،حق با استاد بود.
از جلسه بعد تا پنج جلسه مونده به پایان ترم دوستهام برام عکاسی می کردند.
اونقدر تو دانشگاه دوست داشتم که جلسه ای سی تا عکس رو جوابگو باشم.
کم کم حس ترس توام با تنبلی جاش رو به ماجراجویی توام با کنجکاوی داد.
اما این وسط دروغ بزرگی که به استاد گفته بودم رو نمی دونستم باید چطور جمع و جور کنم.
پنهان کردن دوربین،نگرفتن عکس،بدتر از همه هفت یا هشت جلسه عکس های بقیه رو نشون دادن!
گفتم،حقیقت رو گفتم،همه حقیقت رو گفتم.
اون ترم تنها چیزی که یاد نگرفتم عکاسی بود و ترس از دوربین هنوز هم گاهی به سراغم میاد.
اما،یاد گرفتم .
زندگی کردن رو یاد گرفتم.
پ.ن:این پست با تمام احترامات تقدیم به استاد مهرداد افسری.
پ.ن2:شاید این پست جان کلام رو نگه اما تشکر یه دانشجو رو حتما می رسونه.
پ.ن۳:عکاس عکس بالا رسول احدی است ."عکس مهراد افسریست"
+ نوشته شده در ساعت 21:0  توسط سمانه
|
