با خودم میگم این ساعت لعنتی چرا همش روی "هفت" گیر می کنه.
هفت صبح,هفت شب.
گاهی وقتها فکر می کنم این عجز و ناتوانی این موجود دو پا تا کجا گسترده است,
انگار رو هیچ چیز کنترل نداره.
اونقدر کارهام روی هم تلنبار شده که دوست ندارم...
(شاید هم جونش رو ندارم) که از تخت بیام پایین.
دلشوره,بی هوا می زنم زیر گریه.
پتو رو میپیچم دورم و میشینم روی تخت.
این لرز لعنتی,تمومی نداره.
جای سیلی که نخوردم روی گونه ام درد می کنه.
صدای طبل میاد,گوشم داره کر میشه.
صدای سهیل نفیسی از ذهنم میریزه بیرون:
سوگواران در میان سوگواران
قاصد روزان ابری
داروگ
کی می رسد باران
بی هوا میگم:چیزی به شب نمونده,به سوز و تب نمونده
پ.ن:زیر آوار صدا..بارش خاکسترا
دریای خون زیر پا..
کی می تونه که بگه اینجا روزی شهر من بود
لب بی جون پسر
شعر پر خون پدر
خونه و سقف کجاست
کنج و ایونش کو
میدون شهر کجاست
برج و تندیسش کو
کوچه خاطره هام بوسه گرمت کو
شهر من مرده دیگه ای خدا شهر من کو
بگو ای ابر سپید
روی ماه رسوا شه
توی بدر کاملش فال مرگ پیدا شه
طالع نحس این بود
فصل تاراج زمین بود
*:the Ways
+ نوشته شده در ساعت 21:46  توسط سمانه
ساعت پنج صبحه.
مامان تهران نیست،
بابام تو یکی از اتاق های طبقه بالا خوابه.
سهیل نفیسی داره می خونه.
چراغ مطالعه رو خاموش می کنم،وقت نمازه.
چایی ساز رو می زنم،
صدایی پشت سرم میگه:دختر تو تا حالا بیدار بودی؟
هیچ معلوم هست چیکار می کنی؟
لبخندی می زنم ومیگم:بله قربان،درس می خوندم.
بابا ناراحت و گرفته میگه:
از کی تاحالا"در خدمت روشنفکری"جلال شده درس و مشق شماها؟
در حالی که نپتون رو میاندازم تو لیوان آب جوش میگم:
"در خدمت و خیانت روشنفکری" اسمش اینه بابا جون.
ساعت نزدیکای 9:30 صبحه،پله های کیهان رو دوتا یکی می رم بالا.
این ساختمون قدیمی با اون راه پله های طولانی و تموم نشدنیش...
من و یاد فیلم های مهرجویی می اندازه.
طبقه سوم ام،کسی نیست.
13 آبانه و از بچه های تصویرگر هیچ کس نیومده.
انگار گرد مرده ریخته باشن.
نفس ام بدجور گرفته،هوا سرده،سوز داره.
پنجره چوبی کنار دستم رو باز می کنم.صدای سهیل نفیسی می پیچه تو گوشم.
آروم و زیر لب با خودم میگم:باید بخوابم...یه جوری که دیر پاشم،خیلی دیر.
پ.ن:همه لحظه ها که پانوشت نمی خواهند.هان؟
+ نوشته شده در ساعت 2:30  توسط سمانه
از دست خیسم یه قطره آب میریزه رو روغن داغ روی گاز.
صدای جلز و ولزش رو می شنوم،مثل آشپزهایی که سالهاست کارشون همینه ،
بی اعتنا بهش کتلت ها رو می اندازم تو ماهیتابه .
هواکش گاز رو می زنم،با خودم میگم:اینهمه تبلیغ می کنن،
ولی این لعنتی ها هنوزم صدای هلی کوپتر رو می دن.
گوشی تلفن زنگ می خوره،کار دارم پس برنمی دارم...
اونور خط فرزانه است داره جیغ جیغ می کنه و قراره عروسی شب رو می ذاره.
چه ساعتی بریم،چی بپوشیم...آروم زیر لب میگم:الان میگه هر چی می پوشی بپوش فقط صورتی...
که صداش ذهنم رو می دوزه به واقعیت:سمان،هرچی می پوشی بپوش فقط صورتی باشه!
خندم میگیره.
گوشی رو برمی دارم که بگم من کت و...قطع شده.
انقدر کاردارم که دوست دارم هیچ کاری انجام ندم.
مامان تهران نیست،بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنم.
میشینم رو صندلی چوبی تو آشپزخونه،صدای سرخ شدن کتلت ها میگه زندگی جریان داره.
چاییم سرد شده،خالیش می کنم تو ظرفشویی.
در حالی که دارم با کفگیر کتلت ها رو جا به جا می کنم با خودم فکر می کنم:
زهرا تنها دوستی بود که حتی فکرش رو هم نمی کردم به این زودی ازدواج کنه.
پ.ن1:کم کم دارم شبیه آدم هایی میشم که شیوه های آداب معاشرت رو از یاد بردن
+ نوشته شده در ساعت 23:18  توسط سمانه
|