<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پاواروتی</title>
<link>http://pavaroty.blogfa.com/</link>
<description>چشم ها به اندازه عرض شانه بازه باز لطفا!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 22:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سکون یک لحظه</title>
<link>http://pavaroty.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;ساعت پنج صبحه.&lt;BR&gt;مامان تهران نیست،&lt;BR&gt;بابام تو یکی از اتاق های طبقه بالا خوابه.&lt;BR&gt;سهیل نفیسی داره می خونه.&lt;BR&gt;چراغ مطالعه رو خاموش می کنم،وقت نمازه.&lt;BR&gt;چایی ساز رو می زنم،&lt;BR&gt;صدایی پشت سرم میگه:دختر تو تا حالا بیدار بودی؟&lt;BR&gt;هیچ معلوم هست چیکار می کنی؟&lt;BR&gt;لبخندی می زنم ومیگم:بله قربان،درس می خوندم.&lt;BR&gt;بابا ناراحت و گرفته میگه:&lt;BR&gt;از کی تاحالا&quot;در خدمت روشنفکری&quot;جلال شده درس و مشق شماها؟&lt;BR&gt;در حالی که نپتون رو میاندازم تو لیوان آب جوش میگم:&lt;BR&gt;&quot;در خدمت و خیانت روشنفکری&quot; اسمش اینه بابا جون.&lt;BR&gt;ساعت نزدیکای 9:30 صبحه،پله های کیهان رو دوتا یکی می رم بالا.&lt;BR&gt;این ساختمون قدیمی با اون راه پله های طولانی و تموم نشدنیش...&lt;BR&gt;من و یاد فیلم های مهرجویی می اندازه.&lt;BR&gt;طبقه سوم ام،کسی نیست.&lt;BR&gt;13 آبانه و از بچه های تصویرگر هیچ کس نیومده.&lt;BR&gt;انگار گرد مرده ریخته باشن.&lt;BR&gt;نفس ام بدجور گرفته،هوا سرده،سوز داره.&lt;BR&gt;پنجره چوبی کنار دستم رو باز می کنم.صدای سهیل نفیسی می پیچه تو گوشم.&lt;BR&gt;آروم و زیر لب با خودم میگم:باید بخوابم...یه جوری که دیر پاشم،خیلی دیر. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن:&lt;/FONT&gt;همه لحظه ها که پانوشت نمی خواهند.هان؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 22:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pavaroty&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>pavaroty</dc:creator>
<guid>http://pavaroty.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزمره گی یک</title>
<link>http://pavaroty.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;
از دست خیسم یه قطره آب میریزه رو روغن داغ روی گاز.&lt;br /&gt;صدای جلز و ولزش رو می شنوم،مثل آشپزهایی که سالهاست کارشون همینه ،&lt;br /&gt;بی اعتنا بهش کتلت ها رو می اندازم تو ماهیتابه .&lt;br /&gt;هواکش گاز رو می زنم،با خودم میگم:اینهمه تبلیغ می کنن،&lt;br /&gt; ولی این لعنتی ها هنوزم صدای هلی کوپتر رو می دن.&lt;br /&gt;گوشی تلفن زنگ می خوره،کار دارم پس برنمی دارم...&lt;br /&gt;اونور خط فرزانه است داره جیغ جیغ می کنه و قراره عروسی شب رو می ذاره.&lt;br /&gt;چه ساعتی بریم،چی بپوشیم...آروم زیر لب میگم:الان میگه هر چی می پوشی بپوش فقط صورتی...&lt;br /&gt;که صداش ذهنم رو می دوزه به واقعیت:سمان،هرچی می پوشی بپوش فقط صورتی باشه!&lt;br /&gt;خندم میگیره.&lt;br /&gt;گوشی رو برمی دارم که بگم من کت و...قطع شده.&lt;br /&gt;انقدر کاردارم که دوست دارم هیچ کاری انجام ندم.&lt;br /&gt;مامان تهران نیست،بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنم.&lt;br /&gt;میشینم رو صندلی چوبی تو آشپزخونه،صدای سرخ شدن کتلت ها میگه زندگی جریان داره.&lt;br /&gt;چاییم سرد شده،خالیش می کنم تو ظرفشویی.&lt;br /&gt;در حالی که دارم با کفگیر کتلت ها رو جا به جا می کنم با خودم فکر می کنم:&lt;br /&gt;زهرا تنها دوستی بود که حتی فکرش رو هم نمی کردم به این زودی ازدواج کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن1:&lt;/span&gt;کم کم دارم شبیه آدم هایی میشم که شیوه های آداب معاشرت رو از یاد بردن&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 19:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pavaroty&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>pavaroty</dc:creator>
<guid>http://pavaroty.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بادی نمی وزد</title>
<link>http://pavaroty.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>
مرا کم اما همیشه دوست داشته باش.&lt;br /&gt;این وزن آواز من است.&lt;br /&gt;عشقی که گرم و آتشین است دیری نمی پاید،&lt;br /&gt;من سرمای تو را نمی خواهم،و نه ضعف یا پرخاش تو را.&lt;br /&gt;عشقی که دیر بپاید،آرام و مداوم است.&lt;br /&gt;گویی برای تمام عمر فرصت دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن1:&lt;/span&gt;ایمان جنون الهی بود از نظریونانی ها.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن2:&lt;/span&gt;رویاهایم هنوز هم با من اند مثل کیف پولم.&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 17:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pavaroty&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>pavaroty</dc:creator>
<guid>http://pavaroty.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای استاد</title>
<link>http://pavaroty.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 304px; HEIGHT: 312px&quot; src=&quot;http://i31.tinypic.com/2mpdc92.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اوایل عکاسی رو دوست نداشتم.&lt;BR&gt;همیشه یه حس ترس از دوربین همراه من بود.&lt;BR&gt;ولی از اونجایی که همیشه&quot; آنچه از آن می ترسی روزی بر تو چیره می شود&quot;،&lt;BR&gt;صاف افتادم وسط کلاس عکاسی!&lt;BR&gt;استادش رو به اسم می شناختم،وب سایتش رو هم دیده بودم.&lt;BR&gt;یه استاد جوان پرکار با کلی مدال افتخار بر سینه،جدی،خشک و سخت گیر.&lt;BR&gt;خیلی اتفاقی چند تا از دانشجوهاش رو که تو تبریز شاگردش بودند رو تو کافه دیده بودم.&lt;BR&gt;جلسه اول کلاس انتظار همه جور اتفاقی رو داشتم یا بهتر بگم دنبال بهانه برای حذف کلاس بودم.&lt;BR&gt;استاد جدی تر از حد تصور من بود.این یه شیوه قدیمیه برای اینکه بچه ها حساب کار دستشون بیاد.&lt;BR&gt;پس ساکت بودم و فقط گوش می دادم .&lt;BR&gt;استاد بدون مقدمه و بی هوا گفت:دانشجو جماعت یعنی تنبل جماعت!&lt;BR&gt;نه کتابی،نه مجله درست و حسابی،حتی درس هم نمی خونین چه برسه...&lt;BR&gt;شبیه آدم هایی بودم که منتظر یه جرقه اند.&lt;BR&gt;پس بدون اجازه بلند شدم و با اعتماد به نفسی که بعد ها خودم هم ازش تعجب کردم ،&lt;BR&gt;جواب دادم:این عین بی انصافیه، ندیده نشناخته مارک نمی زنن آقای استاد!&lt;BR&gt;از شهروند امروز بگیرین تا حرفه هنرمند و نشان و چه و چه...که ما علامه دهریم و تو خوندن هامون چیزی از اساتید اهل فن کم نداریم که هیچ ...!&lt;BR&gt;استاد لبخند کمرنگی زد و رو به بچه ها پرسید:تو این کلاس چند نفر فقط حرفه هنرمند رو می خونن؟&lt;BR&gt;از کلاس سی و چهار نفری ما،فقط دست های من و رکسانا بالا بود!&lt;BR&gt;حس بدی بود،حق با استاد بود.&lt;BR&gt;از جلسه بعد تا پنج جلسه مونده به پایان ترم دوستهام برام عکاسی می کردند.&lt;BR&gt;اونقدر تو دانشگاه دوست داشتم که جلسه ای سی تا عکس رو جوابگو باشم.&lt;BR&gt;کم کم حس ترس توام با تنبلی جاش رو به ماجراجویی توام با کنجکاوی داد.&lt;BR&gt;اما این وسط دروغ بزرگی که به استاد گفته بودم رو نمی دونستم باید چطور جمع و جور کنم.&lt;BR&gt;پنهان کردن دوربین،نگرفتن عکس،بدتر از همه هفت یا هشت جلسه عکس های بقیه رو نشون دادن!&lt;BR&gt;گفتم،حقیقت رو گفتم،همه حقیقت رو گفتم.&lt;BR&gt;اون ترم تنها چیزی که یاد نگرفتم عکاسی بود و ترس از دوربین هنوز هم گاهی به سراغم میاد.&lt;BR&gt;اما،یاد گرفتم .&lt;BR&gt;زندگی کردن رو یاد گرفتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,0,0)&quot;&gt;پ.ن:&lt;/SPAN&gt;این پست با تمام احترامات تقدیم به استاد مهرداد افسری.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,0,0)&quot;&gt;پ.ن2:&lt;/SPAN&gt;شاید این پست جان کلام رو نگه اما تشکر یه دانشجو رو حتما می رسونه.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن۳&lt;/FONT&gt;:عکاس عکس بالا رسول احدی است .&quot;عکس مهراد افسریست&quot;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 17:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pavaroty&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>pavaroty</dc:creator>
<guid>http://pavaroty.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد</title>
<link>http://pavaroty.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;IMG hspace=0 src=&quot;http://kimiaweb.persiangig.com/image/tasbih2.JPG&quot; align=bottom border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یه صدا آروم پشت سرم میگه:سمان!&lt;BR&gt;وسط کوچه دانشرام.&lt;BR&gt;هنوز گنبد مسجد خیابان صفی علیشاه معلوم نشده.&lt;BR&gt;سر ظهره و کوچه خلوته.&lt;BR&gt;سرم رو برمی گردونم،کسی نیست.&lt;BR&gt;پشت ساختمون ارشاد یه خونه خیلی بزرگه،احتمالا موزه است.&lt;BR&gt;قدیم ترها با بابا اومدم،ولی این مربوط به خیلی سال پیشه.&lt;BR&gt;شایدم دارم اشتباه می کنم.&lt;BR&gt;ولی،هیچ وقت درش باز نبود.&lt;BR&gt;صدا از اطراف خونه است.&lt;BR&gt;&quot;گاهی فکر می کنم بالاخره یه روز دیوونه می شم!&lt;BR&gt;دیر یا زود،ولی تا قبلش باید زندگی کنم.&lt;BR&gt;و هر روز با خودم می گم امروز وقتشه.&quot;&lt;BR&gt;در رو با دستم آروم تکون میدم،بازه!&lt;BR&gt;دل،دل می کنم برم داخل یا نه،جواب منفیه.&lt;BR&gt;منطق عقل به هوای دل می چربه.&lt;BR&gt;صدای اذان میاد.&lt;BR&gt;ساعت مچیم رو نگاه می کنم.&lt;BR&gt;کسی داره ذکر میگه.&lt;BR&gt;اینبار برنمی گردم.ترس رو احساس میکنم.&lt;BR&gt;میشینم رو یکی از طاقچه های دیوارهای خونه.&lt;BR&gt;می زنم زیر گریه.&lt;BR&gt;آبان میگه این صداها بخاطر اون کتابهای به درد نخوریه که می خونم.&lt;BR&gt;می ذارم حرفهاش آروم و بی صدا در من ته نشین شه.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,0,0)&quot;&gt;پ.ن:&lt;/SPAN&gt;کاش گوش نداشتیم!جاش چهارتا پا داشتیم و دو تا دل!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 21:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pavaroty&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>pavaroty</dc:creator>
<guid>http://pavaroty.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض</title>
<link>http://pavaroty.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;1&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;
پ.ن1:&lt;/font&gt;این آبی مقدس تا یه جایی با آدمه!&lt;br /&gt;یه ربعی میشه که رفته.&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن2:&lt;/font&gt;یک پنجره برای من کافیست.&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن3:&lt;/font&gt;گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد.حافظ&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن4:&lt;/font&gt;دلم عجیب دل دل می زنه.یه دلشوره قدیمی.&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن5:&lt;/span&gt;پناهنده شدن دختر مهدی کلهر،مشاور رسانه ای رئیس جمهور به آلمان از اون دست از خبرهاست که می مونی بخندی یا از تعجب شاخ دربیاری!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 19:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pavaroty&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>pavaroty</dc:creator>
<guid>http://pavaroty.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاکشیر</title>
<link>http://pavaroty.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>
سردمه.&lt;br /&gt;یه جوری دارم می لرزم انگار وسط چله بزرگه ایم!&lt;br /&gt;همه کارهام رو هم تلنبار شده.&lt;br /&gt;بابا نگام میکنه و میگه:چیزی شده؟&lt;br /&gt;ما هم سن شما بودیم آسمون و به زمین می دوختیم!&lt;br /&gt;خندم میگیره و میگم:ما حتی حوصله گره زدنم نداریم چه برسه به دوختن.&lt;br /&gt;اوضاع شبیه خاکشیره.&lt;br /&gt;ثانیه ها رو هنوز نخورده ته نشین میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن1:&lt;/span&gt;رکسانا همیشه صبح ها که از خواب بیدار میشه اولین کاری که میکنه سریع می خنده،&lt;br /&gt;میگه می دونم تا آخر روز کسی این خنده رو ازم میگیره!&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن2:&lt;/span&gt;خدا را کم نشین با خرقه پوشان   رخ از رندان بی سامان نپوشان&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن3:&lt;/span&gt;رفتین کافه تاتر یه دسته گل بنفش و صورتی تیره هست،شایدم دیگه نباشه!مال رکسانا بود.جای مام نگاش کنید!&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;پ.ن4:&lt;/span&gt;تو نخ ابره که بارون بزنه!آخ اگه بارون بزنه...اگه بارون بزنه.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن5:&lt;/span&gt;آلبوم آخر محسن نامجو رو لطفا گوش ندهید!چون به کل نا امید میشین!&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 15:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pavaroty&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>pavaroty</dc:creator>
<guid>http://pavaroty.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من،چایی و شهرام شب پره</title>
<link>http://pavaroty.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description> 
&lt;img src=&quot;http://naturedasht.files.wordpress.com/2009/05/tea1.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;ساعت نزدیکای هفت صبحه.&lt;br /&gt;صندلی رو می کشم سمت خودم و میشینم پشت میز آشپزخونه.&lt;br /&gt;نمی دونم بابا کی رفته ولی تلویزیون روشن مونده!&lt;br /&gt;ماهواره رو روشن می کنم.شهرام شب پره داره می خونه!&lt;br /&gt;خندم میگیره و با خودم فکر می کنم روزی که با شهرام شروع بشه خدا آخرش رو بخیر کنه.اخبار شبکه یک رو ترجیح می دم!&lt;br /&gt;با چشمهای نیمه باز چایی ساز رو می زنم،&lt;br /&gt;نپتون رو می اندازم توش و می زارمش رو میز.&lt;br /&gt;دنبال پولکی ها می گردم که چشمم می خوره به شماره جدید حرفه هنرمند که رو میزه!از ذوق خواب از سرم می پره!&lt;br /&gt;بلند داد می زنم:بابا نه عجب یکی تو این خونه معرفت خرج کرد!&lt;br /&gt;مجله رو که برمی دارم کاغذی از لاش می افته که توش نوشته:&lt;br /&gt;&quot;سمان جان پولش بعلاوه هزینه حمل و نقل از هفتگی ات کم شد!&quot;&lt;br /&gt;لبخند احمقانه ای می زنم و میگم:گفتم آخه!خدا رو شکر همه چی عادیه!&lt;br /&gt;کسی انگشتش رو زنگ گیر کرده و قصد برداشتنش رو هم انگار نداره.&lt;br /&gt;اینوقت صبح کسی جز همسایه غیر محترممون نمی تونه باشه.&lt;br /&gt;مانتوم رو تنم می کنم و  آیفن رو برمی دارم و با عصبانیت میگم:&lt;br /&gt;&quot;آقای ارجمند ممکنه دستتون رو از رو زنگ بردارین!&quot;&lt;br /&gt;در رو که باز میکنم تعجب می کنم،نگهبان محله پشت دره!&lt;br /&gt;با همون لحن پشت آیفن میگم:&lt;br /&gt;&quot;ببخشینا که هفت صبحه!نگران نباشین ما اصلا خواب نبودیم!&quot;&lt;br /&gt;نگهبان که منتظر حضور امیر یا محمد حسین جلو در بود یه قدم عقب می ره و آروم جواب میده:عذر می خوام ولی آقای ارجمند...&lt;br /&gt;نمی ذارم جمله اش تموم شه،میگم:این آقا یه عمره عصبانی اند!&lt;br /&gt;بعد چشمم می خوره به پسر آقای ارجمند که تو ماشین لکنته پدرش نشسته و حتی برای زنگ زدن هم به خودش زحمت نمیده پیاده شه.&lt;br /&gt;زیر لب غرغر می کنم:&lt;br /&gt;یه جوری نشسته که هرکی نشناسه فکر می کنه پسر قوام السلطنه است!&lt;br /&gt;بعد از جا به جایی ماشین،چشمم به گونی سیمان ها و شن و ماسه سر کوچه می افته!با خودم میگم:کاخ ورسای ساخته بود زودتر تموم شده بود!&lt;br /&gt;در راهرو که می بندم یا چاییم می افتم.&lt;br /&gt;یخ زده و سیاه شده!&lt;br /&gt;انگار روش روغن ریخته باشه.&lt;br /&gt;در حالی که دارم تو ظرفشویی خالیش می کنم بلند میگم:خدا لعنتت کنه شهرام!&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; 
</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 15:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pavaroty&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>pavaroty</dc:creator>
<guid>http://pavaroty.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی دانه های درشت برف می آید</title>
<link>http://pavaroty.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;
نشسته بودم کنار بخاری،یه بلوز طوسی آستین بلند یقه هفت هم تنم بود.&lt;br /&gt;عزیز پشت به من رو کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود و پیاز خرد می کرد.&lt;br /&gt;اقا جون خونه یکی از دوستهاش بود.&lt;br /&gt;بیرون داشت بارون میومد.&lt;br /&gt;چهار روزی بود دانشگاه نمی رفتم ولی عزیز نمی دونست.&lt;br /&gt;از کپ کردن تو خونه و جواب ندادن به گوشیم یه چیزهایی فهمیده بود ولی به روم نمی آورد.&lt;br /&gt;اول هفته با مدیر گالری دعوام شده بود و وقت نمایشگاهم رو به کس دیگه ای داده بود.&lt;br /&gt;منم مثل همه تازه کارها،چشمهام رو بسته بودم و هرچی دوست داشتم بهش گفته بودم.&lt;br /&gt;داشتم داستان ابراهیم رو می خوندم که بی هوا کتاب رو بستم و بدون هیچ پیش زمینه ای گفتم:&lt;br /&gt;عزیز،خدا ما رو می بخشه؟&lt;br /&gt;عزیز بدون اینکه روش رو برگردونه گفت:&lt;br /&gt;این چه سوالیه،&lt;br /&gt;گرچه وصالش نه به کوشش دهند     هر قدر ای دل که توانی بکوش&lt;br /&gt;لطف خدا  بیشتر  از  جرم  ماست      نکته سربسته چه دانی خموش&lt;br /&gt;گوش  من  و  حلقه  گیسوی  یار       ...&lt;br /&gt;آروم و بی صدا گفتم:روی من و خاک در می فروش&lt;br /&gt;عزیز ادامه داد:رندی حافظ نه گناهی ست صعب&lt;br /&gt;خنده ریزی کردم و گفتم:با کرم پادشه عیب پوش&lt;br /&gt;عزیز جواب داد:&lt;br /&gt;داور دین شاه شجاع آنکه کرد     روح قدس حلقه امرش به گوش&lt;br /&gt;بعد رو کرد به من و گفت:دعاش رو تو بگو.&lt;br /&gt;پاهام رو جمع کردم تو سینه ام و همینجور که تاب می خوردم با خنده گفتم:&lt;br /&gt;ای ملک العرش مرادش بده    وز خطر چشم بدش دارگوش&lt;br /&gt;از جا بلند شدم و رو دسته کاناپه نشستم و ادامه دادم:&lt;br /&gt;ببرد از من قرار و طاقت و هوش&lt;br /&gt;بعد مثل وقت هایی که آقاجون شعر می خونه صدام رو کلفت کردم و خوندم:&lt;br /&gt;بت سنگین دل سیمین بنا گوش&lt;br /&gt;عزیز زد زیر خنده،بعد همینطور که می رفت سمت آشپزخونه گفت:بچه حالا آقا جونت رو مسخره می کنی؟&lt;br /&gt;با پررویی گفتم:اختیار دارین حاچ خانوم،بقیه اش رو نشنیدین،گرچه آقاتون روزی هزار بار براتون می خونن!&lt;br /&gt;بعد جلو در آشپزخونه ایستادم و مثل زمانهایی که تو مدرسه شعر می خوندیم دستهام به دو طرف باز کردم و ادامه دادم:نگاری چابکی شنگی کله دار...&lt;br /&gt;عزیز برگشت و به خنده گفت:یه دقیقه دیگه اینجا بمونی من می دونم و تو!&lt;br /&gt;بدون معطلی و جا افتادن کلمه ای تند تند گفتم:&lt;br /&gt;ظریفی مهوشی ترکی قباپوش!&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن:&lt;/span&gt;زودتر از اولین برف نوشتم!&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;پ.ن2:&lt;/span&gt;عکسهام آپلود نمیشه.می بخشین!&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 19:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pavaroty&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>pavaroty</dc:creator>
<guid>http://pavaroty.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام شد.</title>
<link>http://pavaroty.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>شبی دوباره آغاز خواهم کرد.&lt;BR&gt;شبی از شب های زمستان.&lt;BR&gt;با ریزش اولین برف...شاید!</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 12:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pavaroty&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>pavaroty</dc:creator>
<guid>http://pavaroty.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
